زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه بیست و یکم

1391/8/9 9:58
نویسنده : الی
697 بازدید
اشتراک گذاری

برای دخترکم

سلام عزیز مامان

خوبی گلم

دیشب تست کردیم و متوجه شدیم که شما نیومدید تو دل مامان.... حال مامان خیلی گرفته شد ولی  به روی خودش نیاورد.... دوست داشت بره خونه عمه صدیقه.... اما وقتی زنگ زد فهمید که همه خونه خاله هستن و هیچکس هم به ما نگفته 

البته بار اولشون نیست که اینجوریه  ....  مثل اینکه فقط من میخوام همه با هم باشیم  ... ولی خب دیشب دلم خیلی گرفت....  هر چی باشه اونا دختر بابا حسین هستن دیگه .... یه ذره هم که ارث ببرن   باید انتظار این چیزا رو داشت ..... درست مثل بابا حسین

مامانم .... دلم صاف نمیشه ... مامانتو ببخش که تو وبلاگت این چیزا رو مینویسه  ... از غصه اش مینویسه .. خب چیکار کنه فقط به تو میشه گفت....

اینا رو ولش کن  بذا حرفای قشنگ برات بنویسم

من عاشق باباتم  ....  خیلی دوستش دارم  .... تو دنیا تکه .... باباهادی گل توئه  ... یه همسر نمونه ... نمیدونم ذوق و شوقم رو چطوری برای داشتنش باید بگم .... دلم میخواد از خوشحالی بودنش گریه کنم

دخترکم .... دیشب که حالم گرفته بود بابات منو برد بیرون و گردوند  اصلا از بی بی چک منفی خم به ابرو نیاورد  رفتیم پردیس ... دم پلیس راه بود... خیلی خوش گذشت.... یه عالمه چیزی خوردیم ... عمه حمیده هم اومد

 یه قفس مرغ عشق آوردیم که خیلی ناز بودن و همش جیک جیک کردن

خلاصه اینکه خیلی خوشگذشت و من سرحال اومدم

راستی واسه شب جمعه هم شاید مهمون داشته باشیم ..... عمه فاطمه من و بچه ها باشن

دوست دارم گلم  .... ثانیه ها رو میشمرم تا اومدنت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

یاسمن
9 آبان 91 10:01
سلام منم آرزوی مادر شدن دارم امیدوارم زود زود نیلوفرت تو وجودت ریشه بزنه خوشحال میشم بهم سر بزنی